جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

خشونت سوسکینه






نقطه ی شروع ماجرا، دقیقا یک روز کاری است (مثلا یکشنبه – که دقیقا تخمی ترین روز هفته ایست که شروع شده و خیال پایان ندارد). صبح ساعت 7 در ایستگاه متروی توپخانه. پسری "ام پی تری" در گوش دارد و با عجله سکوی کنار مترو را می دود تا به قطار حقانی برسد. لابد امیدوار است که قطار تا ایستگاه قلهک برود تا بتواند در ایستگاه میرداماد پیاده شود. جمعیت در این ساعت از تعدادسرامیک های کف مترو بیشتر است. پسرک با نوعی چابکی که رابطه ی مستقیمی با موزیک توی گوشش دارد، از بین مردم می دود و آنها را دریپل می زند. او به موقع به سکوی میرداماد می رسد، غافل از آنکه (دقیقا - غافل از آنکه) در میانه ی راه خواسته یا ناخواته به زیر عصای پیرمرد بی نوایی زده و او را روی زمین سرنگون کرده است! آن پسرک کسی نیست جز خودم!
بلی! من همانم که در کسری از ثانیه توانستم به سوسک کافکا تبدیل شوم (مثالی بود که یکی از رفقایم زد و کاملا کوباند به هدف!). من دقیقا کل جامعه را به آهنگ توی گوشم فروختم و حاضر شدم برای اینکه تاخیر در دفتر حضور غیاب لحاظ نشود، پیرمرد بدبختی که اوهم ساعت هفت صبح به مترو آمده تا از میان ولوله ی شهر نانی در بیاورد را زیر گرفتم و حتی نفهمیدم! در حقیقت کشیده ام زیر عصایش و او هم سرنگون شده.
اگر چند خط بالا تر نقطه ی شروع داستان را گفتم، به قول مندنی پور، الان «آن ماجرا» را گفتم. و این داستان در کل به دو دقیقه هم نرسید و شاید وحشتناک ترین داستان کوتاه زندگی من بود. داستانی که تقریبا دو ماه پیش اتفاق افتاد و من به تازگی جسارت اعترافش را پیدا کرده ام و هنوز هم پس لرزه های یادآوری این ماجرا تک تک مهره های گردنم را سفت می کند ... ولی این داستان را تعریف کردم تا پرده از ماجرایی بردارم که بسیار وحشتناک تر از این است که وصف شود.
پروسه ی سوسک شدن، الزاما از "رفتن به سر کار"حادث نمی شود. اگر ما ملال روزمرگی را در رفتن به سر کار می پنداریم، صرفا از این جهت است که انگیزه ی کار برایمان فقط انگیزه ای مالی است. هیچکداممان دقیقا لزومی نمی بینیم تا در کارمان انگیزه داشته باشیم (جز دانشجوهای سال اولی که عشق بزرگ شدن دارند) مقصود من از این جمله ها دقیقا "از خود بیگانگی" است. (حالا می بینم که عده ای می خواهند بگویند که پس بیاییم کار را دوست داشته باشیم، منم می گویم چشم!!!!)
سوسک ها حتی در دانشگاه هم وجود دارند ( من خودم در کلاسی درس می خواندم که 30 تا سوسک همزمان من وجود داشتند) سوسک بودن الزاما مساله ای دور از ذهن نیست و یادم می آید که در جایی خوانده ام که سوسک ها حتی از رگ گردن نیز به ما نزدیک ترند.
من حتی گاه می بینم هنرمندانی را که سوسک شده اند، فیلسوفانی را که بازهم سوسک شده اند و جوانانی که همیشه سوسک بوده اند و حتی انقلابی هایی که سوسک شده اند (پیش خودمان باشد، یکی از همین سوسکها دائم می رود سر آرشیو موسیقی و فیلم های من و بی اجازه فضولی می کند و سوسک دیگری را می شناسم که بدبخت آدم حسابی بود دوره ای، و امروز یک سوسک تمام عیار است که تمام زندگی اش شده خور و خواب و پشم و شهوت)

پی نوشت : ارتباط تصویر و متن فقط برای افرادی معدود قابل فهم می باشد و تصویر ارتباطی با سوسک ندارد.

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

سفسطه و ایده آلیسم




از نظر من ریشه ی سفسطه و ایده آلیسم، دقیقا در یک منطقه از ذهن قرار دارد! هر دو، ریشه در ظرفیت فکری ما دارند. هر دو همان چیزی هستند که می خواهیم و نمی توانیم. نکته زمانیست که کسی با این موضوع مخالفت نیز بکند! آن جاست که قرار است انقلاب بشود.

بالا نمی تواند و پایین نمی خواهد!

* * *

احتمالا "تفاوت"، به مراتب ظریف تر از "شباهت" است است و به همین میزان شفاف تر و صریح تر! فقط کافی است که یک چیز، به اندازه ی یک تار مو، با یک چیز دیگر، تفاوت داشته باشد. ولی همان چیز، تا "چه اندازه" به چیز دیگر شباهت دارد؟

جمله ی بالا من را به یاد تفسیر بیش فعالی ذهنی می اندازد. زمانی که ذهنمان تا نهایت همه جا قرار است برود، ما خود نمی توانیم . با تعصب خاصی قسمتی از این فعالیت زیاده از حد را، پارانویا می نامیم. ولی هنوز نمی دانیم که قسمت دیگری این فعالیت بیشینه چه می گوییم؟ قسمتی که خوشبینی بیش از حد را به ارمغان می آورد.

احتمالا "تفاوت" امری ساده تر از "شباهت" است و به همین میزان "گنگ" تر و نامفهوم تر! تقاوت مابین چیز و چیز دیگر، به راحتی قابل کشف است، ولی دقیقا تفاوت در کجاست؟ سیب و پرتقال در میوه بودن با هم شبیهند ولی تفاوت سیب با پرتقال (دقیقا) در کجاست؟

* * *

همکار من، برای اینکه چندرغازی را به سفره ی خویش بیافزاید، صبح تا شب به دنبال یک ایده ی "باحال" است (کما اینکه خودمم همینطور). این ایده ی "باحال" قرار است از همه چیز گرفته شود و به هیچ چیز ختم نشود! بدون آنکه دانسته شود، فرق "باحال" و "بی حال" دقیقا در کجاست؟ و چرا شبیه ایده ی "باحال" را نمی تواند بسازد.

تا آنجا که به یاد دارم، مساله ریشه دار تر از این حرف هاست.

سوسول های امروزی، از این ریشه به عنوان اثر بال پروانه ای یاد می کنند و من نام توالی تاریخ را برایش انتخاب میکنم.

امروزی ها می گویند، بال زدن پروانه ای در آمازون، باعث طوفان در سیبری خواهد شد. من می گویم، برای پروانه چاره ای نیست جز بال زدن و برای سیبری چاره ای نیست جز طوفانی شدن. این دیدگاهی که برای طوفان شدن سیبری منتظر بال زدن پروانه است، مرا به یاد آن لحظه ی هالیوودی می اندازد که کل افراد یک فیلم کشته می شوند تا قهرمان به واسطه ی کابلی که به گوز بند است، بتواند دختری را از آسانسور در حال سقوط بیرون بکشد! وووااااه ! چه شانسی! حالا خودتان قضاوت کنید، کداممان مغز منجمدتر و مرتجع تری داریم؟ آنکه میگوید، قهرمان می توانست دختر را نجات ندهد یا من که می گویم اصولا قهرمان انتخابی نداشت برای نجات دختر!

آنکه وجه "قهرمان" بودن را در انتخاب عمل صحیح می پندارد، به دنبال ایده ی "باحال" است. منتظر شانس و امام زمان می نشیند و بال پروانه را عامل طوفان سیبری می پندارد. ولی آنکه می گوید چاره ای نبوده، اصولا همه ی این رشادت ها را اجباری می پندارد.

وقتی می گوییم "قهرمان" یعنی از اول به دنبال یک ایده ی مافوق بشر می گردیم، چیزی بالاتر از اختیار که ما را احاطه کرده، " قهرمان" اگر نجات انسان را (به لطف زحمات دست اندر کاران و عوامل پشت صحنه) انتخاب نمی کرد، فیلمی ساخته نمی شد. ... ولی! من می گویم، حقیقتا ایده ی "باحال" ای وجود ندارد. فقط روی ایده "کار" انجام گرفته. چیزی به یک باره خلق نمی شود، پروانه یکهو تصمیم به بال زدن نمی گیرد و کسی را از کار کردن گریزی نیست.

پس بیاییم بی خیال شانس بنشینیم تا دموکراسی را برایمان به ارمغان بیاورد. و بیاییم خیالمان را معطوف به بال زدن خودمان بکنیم. اینقدر بال بزنیم تا به بال زدن آن پروانه ی کذایی احتیاجی نباشد. و بیاییم به یک تعریف دقیق از "تفاوت" و "شباهت" دست پیدا کنیم. آنوقت صبح تا شب می توانیم ایده های "باحال" و "بی حال" را بسازیم.



دوشنبه ۸ ژوئن ۲۰۰۹

مانیفست بنکسی



به هر حال زمانی فرا می رسد که مجبور باشید راهی برای خروج از وضعیت فعلی برگزینید، اولین قدم یک کلمه است که از دهنتان خارج می شود، همه می گویید " خب !!! " . بسیار خوب حالا موقع تکان است، یک تکان اساسی که از تمیز کردن اتاق شروع می شود، بعد از آن نوبت مرتب کردن برنامه هاست، تعدادی فایل را از این فولدر به آن فولدر حواله می کنید، تا اینکه به یک فایل می بینید که زمانی می خواستید پستش کنید به بلاگتان و هنوز روی دسکتاب معطل مانده ! ء

 مانیفستی است که روی سایت بنکسی قرار دارد، ترجمه اش مربوط به اِن هزار سال پیش است  و البته نیازی نمی بینم تا این را بخوانید چون در سایتش به انگلیسی نوشته شده و فکر نکنم کسی در دنیا باشد که انگلیسی کمتر از من بلد باشد! فقط پستش می کنم چون قبلا قصد کرده بودم که پستش کنم

 

***

 

 

پاره ای از خاطرات سرهنگ دوم "مروین ویلت گونین" که در میان اولین سربازانی بود که "برگن بسلن" را در سال 1945 آزاد کردند

اردوگاه

هرچه از وحشت اردوگاهی که من و افرادم به مدت یک ماه در آن سپری کردیم، بگویم باز هم کافی نیست. بیابان خشک و خشن و درندشت، همچون صحرای محشر. افراد در جای جای آن ولو بودند، یا جمعی در هم می لولیدند ،یا تک و توک همانطور که از پا در آمده بودند روی زمین ولو شده بودند. در کوتاهترین زمان ممکن ، مردان، زنان  و کودکان روی سرت آوار می شدند و مانع کمک رسانی به یکدیگر می شدند. شرایط به گونه ای نبود که راجع به تک تک افراد فکر کرد. همه می دانستند هفته ها بود که روزانه پانصد نفر تلف می شدند و این روی تمامی کار های ما ولو جزئی تاثیر داشت. مناظری که دیدنش اصلا ساده نبود، کودکانی که از دیفتری دچار خفگی می شدند در حالی که می دانستید چاره اش یک برش در نای توسط پرستار است. زنانی که در استفراغ خود غرق می شدند، چون توانایی نداشتند دَمر برگردند. مردانی که کرم ها را چنگ می زدند و با ولع می خوردند. توده های انسانی، لخت و کریه از زنانی که توان ایستادن روی پای خود نداشتند تا غذایی که ما در اختیارشان می دادیم روی آتش بپزند. مرد و زن در فضای آزاد چمباتمه می زدند و شکم خود را خالی می کردند و ماحصل چیزی نبود جز اسهال خونی. زنی را دیدم که لخت و عور با یک قالب صابون زیر شیر تانکری تن خود را می شست که باقیمانده ی اجساد کودکان در آب آن شناور بود.  این اندکی بعد از رسیدن صلیب سرخ انگلیسی بود، البته ممکن است با محموله ی حجیم ماتیک ها مربوط نباشد! صدها و هزاران وسیله ی دیگر حیاتی بودند که ما آن ها را مطالبه می کردیم، به شدت مایل بودیم بدانیم چه کسی تقاضای این همه ماتیک کرده بود، این فقط می توانست حاصل یک نبوغ ، استعداد خالص محض باشد. من باور دارم که هیچ چیز جز ماتیک به درد آن پناهنده ها نمی خورد، زنان بدون لباس خواب روی تختهایی بدون ملافه ولو می شدند، در حالیکه لبانشان قرمز بود. آن ها سرگردان و بی پناه جز با یک پتو که بر دوششان در شهر مشاهده می شدند، در حالیکه لبانی قرمز داشتند. من زنی مرده را دیدم که بر تخت غسالخانه دراز شده بود، در حالیکه تکه ای ماتیک در چنگ داشت. سر انجام  احساس شخصیت به آن ها بازگردانده شده بود ، شخصیتی فراتر از یک شماره ای که بر بازویشان حک شده بود. سرانجام جذابیتی در ظاهر خود یافته بودند. ماتیک انسانیت آن ها را به ایشان باز گردانده بود  

دست دادن با رییس پلیس شهر در سال 1385


همیشه یک سری عادت هایی هستند که دقیقا نمیدانم از کجا کسب شده اند. منظورم دقیقا این نیست که نمیدانم از کجا یاد گرفته ام و یا اینکه کی شروع شده ، حتی روزِ تصمیم به شروع این عادت را دقیقا به یاد می آورم. روزی بود از روزهای سال 1373 و بنا به دلایلی که به یاد ندارم، پدرم مرا در مدرسه ی جدیدی ثبت نام کرده بود که چندان با مدرسه ی قبلی تناسخ نداشت
دانش آموزان دبستان رشد لباس های فرمی داشتند که شبیه کت شلوار بود ولی کت کتانی ِآن به پیرهن چسبیده بود و نیز برعکس دانش آموزان دبستان امین عادت نداشتند هنگام زنگ تفریح به بازی بپردازند. اغلب بچه های مدرسه ی رشد در هنگام زنگ تفریح به آرامی در حیاط بسیار بزرگ مدرسه قدم می زدند و خوراکی می خوردند و راجع به روزه های سال گذشته ی خود بحث می کردند و تنها وجه تمایز ما دانش آموزان پنجم دبستان با دانش آموزان سال های پایین تر، این بود که ما بیشتر راجع به مدرسه ی راهنمایی رفتن بحث می کردیم
در روز اول ورود به مدرسه ی جدید، ناظم مدرسه مرا به جلوی صف صبحگاهی برد و از من خواست تا خود را برای همه ی مدرسه معرفی کنم و من نیز نام خود را به "به نام خدا" انضمام کردم و پای میکروفون بی سیم ناظم مدرسه گفتم؛ صف ها حرکت کردند، به داخل کلاس ها رفتند و من به همراه آقای محسنی به سمت کلاسم رفتم. آقای محسنی جایی را برای من در نظر گرفت و مرا در کنار دانش آموز مودب و محترمی نشاند
زنگ تفریح اول به داخل حیاط رفتم و تلاش می کردم که روی مرز سایه، به صورت گردو شکستن حرکت کنم. در میان راه به چند هم کلاسی ام برخورد کردم که به من زل زده بودند. من به هیچ عنوان حاظر نبودم از روی مرز سایه کنار بروم و آنها نیز اصلا درک نمیکردند که من در حال انجام کاری هستم که می خواهم. منظورم این است که درکشان از کف حیاط مدرسه به "آسفالت" و "خطهای مشخص کننده ی صف های صبح گاه" محدود می شد
قطعا اگر در مدرسه ی "امین" بودم، راجع به این کار من صحبت می شد ولی در مدرسه ی "رشد" آن دو همکلاسی در لحظه ی برخورد مسیر من با مکان ایستادنشان، با من دست داند و خودشان را معرفی کردند
* * *
سال 1382 دانشجو شده بودم. در آن سال ها ارتباطات جنسی دو نفره هنوز مد نشده بود و رفاقت های دست جمعی هنوز جزیی از زندگی روزمره حساب می شد، هنوز گروه رِدیوهد آن چنان روی بورس نبود و در کاشان کسی مریلین منسون را نمی شناخت. سیگار وینستون قرمز پانصد تومان و سیگار 57 صد و هشتاد تومان بود. هنوز بستنی دایتی وجود نداشت، شلوار های جین از جنس کلفت بودند، در گالری ها آثار بدردبخور پیدا می شدند و اوتوبوس های تهران اکثرا آکاردئونی بودند.
هنگامی که برای تعطیلات تابستانی سال 1383 به تهران آمدم، دو بار توسط پلیس تفتیش شدم، یک بار در پاساژ بوستان واقع در میدان پونک و بار دیگر در ترمینال آزادی. البته سابقه ی تفتیش و بازداشتهایم به قبل از این دوره برمیگشت. ولی تفاوتی که این دو بار با دفعات قبلی و بعدی داشت، این بود که من در آن موقع واقعا در حال انجام عملیات مجرمانه بودم
* * *
تعطیلات تابستانی سال 1385 با کار در فرهنگسرای بهمن می گذشت. سر و کله زدن با بچه های نازی آباد و جوادیه، اراذل و اوباش پارک بعثت و دختر های وسواسی سه راه افسریه جزء لاینفک این کار بود.
در این تابستان، آقای شهردار که سابق بر این رییس پلیس شهر بود برای سرکشی با حدود پنج محافظ و تعداد زیادی معاون، وارد فرهنگسرا شد. بر روی دیوار سینماتراس فرهنگسرای بهمن نوعی نقاشی ضعیف از چارلی چاپلین بود. شهردار آمد و گفت این را پاکش کنید! نماد غربزدگی است! در عوض اینجا سینماتراس پرستویی راه می اندازیم. گویا پرویز پرستویی بچه ی نازی آباد بوده
رفتم جلو اعتراض کنم. دست دادم و خود را معرفی کردم ... ء

دکتراسی



دکترم به سلامتی اعتقاد راسخ دارد. او دائما مرا به علت رعایت نکردن موازین بهداشتی، مورد شماتت قرار می دهد و بارها و بارها علت بیماری من (خودش می گوید: بوردرلاین ) را در عدم رعایت بهداشت می داند. او علاوه بر اینکه میوه ها را قبل از خوردن می شوید، سوسیس و کالباس هم نمی خورد. او تا کنون از آش نیکوصفت نیز نخورده! و همچنین به هیچ عنوان حاضر نیست فلافل گاز بزند. از رفتن به استخر عمومی کراهت دارد، اعتقاد دارد که میله های اتوبوس به طرز وحشتناکی کثیفند و همیشه با خود ژل آنتی باکتریال حمل می کند. (البته من خودم هم زمانی که جایی از بدنم قارچ داشت دائم حملش میکردم) به طور خلاصه او عاشق سلامتی است. از نظر او نظافت و بهداشت (لابد بعد از ایمان به خداوند) دو رکن اساسی زندگی هستند و به قول خودش هیچ چیزی نمی تواند جای سلامتی را بگیرد
البته همین اعتقاد راسخ به بهداشت و سلامتی، او را از اجتماع جدا کرده. او دائم به میهمانانش تذکر می دهد که بالشت ها را روی زمین نگذارند، دستهایشان را قبل از غذا خوب با صابون بسابند و قبل از ورود به رختخواب، پاهایشان را بشورند و همین مسایل باعث شده که افراد پیرامونش، از "در کنار او بودن" احساس رضایت نداشته باشند و او را ترک بگویند
به او می گویم: با رعایت موازین سلامتی جاودانه نخواهی شد! باید مومن باشی تا جاودانه شوی
می گوید: همه اش هفتاد سال زنده ام، نمی خواهم درگیر مریضی شوم
می گویم: در عوض درگیر سلامتی شدی. آن سازمان تجارت بهداشت جهانی هم شده است معبدتان
می گوید : در سی سالگی که از پا افتادی نشانت خواهم داد
می گویم : اووووه! سی سال؟ من الان هم از پا افتاده حساب می شوم
می گوید: شما جوان ها همه ی تان بی فکرید
می گویم: شما غیر جوان ها هم ظاهرا باورتان شده که در سن هفتاد سالگی بهتان چلوکباب می دهند
داد می زند : تو اصلا برای هیچ چیزی ارزش قائل نیستی؟
گفتم: من برای خیلی چیزها ارزش قائلم که شما را مریض می کند. مثلا فلافل
می گوید : اگر می خواهی با دنیا بجنگی، باید بدن سالمی داشته باشی
می گویم : بدنم فقط به درد خودم می خورد! اگر به درد شما خورد، مطمئنا تعمیرش می کنم و بعد بهتان تقدیم می کنم. مضافا اینکه الان بحث "رعایت بهداشت" از طرف شماست. ضمنا باید عرض کنم که از اول من با دنیا جنگ نداشتم، دنیا با من جنگ داشت
می گوید: یعنی همه ی دنیا دروغ می گویند و تو راست می گویی؟ تو چیزی نیستی در این دنیا! ء
روی هوا می قاپم و می گویم: پس چرا باید بهداشت را رعایت کنم؟ اگر نبودم حق طبابت را از کجا می گرفتید؟ در سی سالگی از پا بیافتم، برای شما اهمیت دارد یا کل دنیا؟
می گوید: من حاضرم شرط ببندم که اگر در کل دنیا رای بگیریم که "تو به درد دنیا می خوری یا نه" بیشتر جواب ها منفی است
می گویم: حتی می توانید از مردم رای بگیرید که کوکاکولا بهتر است یا آمپول! البته ای کاش رای گیری مخفی باشد. به همین خاطر هم هست که دموکراسی اعتقادی ندارم ! – خودش خنده اش گرفت
می گوید: به علم چی؟ اعتقاد داری؟
می گویم: صد در صد
می گوید : بهداشت ، نظافت و سلامتی حرفهای علمی هستند
می گویم : تا آنجایی که به یاد دارم، فرمول مورفین هم یک فرمول علمی است
دستش را روی دکمه ی میزش می گذارد و داخل یک جعبه سیاه داد می زند : خانم ! لطفا نفر بعد! ء

بیست و هفت ِ دو ِ هشتاد و هفت



دیشب که تصمیم گرفتم بخوابم، حول و حوش ساعت چهار و نیم صبح بود. دلم میخواست صبح را با جنگ و دعوا و غر و لند از خواب بیدارشم تا حد اقل بهانه ای برای بروز احساسات (حتی شده احساس جنگ و دعوا ) داشته باشم. ساعت را روی نه صبح کوک کردم ... هه! خنده داره بود! متاسفانه در عین صلح و صفا و سازش، ساعت هشت و پانزده دقیقه ی صبح با پیامی از آن طرف دنیا از خواب بیدار شدم : "حقیقتِ جبر، عبارت بی معنایی است" ... پیام از جانب دکترم بود ! ء

بلی! من دکتر می روم. دکترم یک دوا فروش تلفنی است! بهش گفته بودم تحت تاثیر داروهایش دارم تغییر جنسیت می دهم! پرسیده بود :تبدیل شدن به جنس مخالف چه جذابیتی برایم دارد؟ من هم جواب داده بودم :"عادت ماهیانه! به نظرم حقیقت خون ریزی اجباری، آن هم به فاصله ی هر یک ماه ، جذاب است!" واقعا گفتنش آسان است، دقیقا به همان راحتی نشستن برسر کلاس تنظیم خانواده. ء

کلاس تنظیم خانواده را یکی از دکتر های قبلی برایم تجویز کرده بود، البته نه مستقیما که با ایما و اشاره! میگفت که منظم بودن خیلی خوب است! اینقدر از نظم حرف می زد که نمیدانم چگونه همین جمله را تمام کنم. ء

دکترم (همین آخری) همیشه برایم دارو می فرستد، آن هم از آن طرف دنیا ولی هیچ وقت نسخه ای با آن ها نفرستاده و داروها کنار اتاق تل انبار شده اند! گه گداری خودش می آید و یکی از همین دارو ها را برایم استعمال می کند، بهش می گویم : مریضم! نسخه ها را نفرستادی! می گوید : " حرفهایت بی معنی است،  زندگی ات بی معنی است! چرا فکر میکنی من دکترتم؟ " من هم فقط بهش می گویم : مریضم! . ء

پزشکان بر سر بیماری ام اتفاق نظر ندارند! یکی میگوید ویروسی است، یکی می گوید عفونی است، یکی میگوید :" یک ام، آر، آی بده حالا" یکی دیگر هم ازم میخواهد که پیش یک روانپزشک بروم! و من فقط می توانم بگویم که مریضم! اسپاسم عضلانی صورت دارم! ء

اسپاسم عضلانی صورت (*) ظاهرا به نوعی نروپاتی مربوط است که از اختلالات اعصاب های هفت و پنج است . ء
عصب پنج:  که به عصب سه قلو هم معروف است. مسئول حس هر دو سمت پیشانی، گونه و فک است. در معاینه باید احساس لمس، درد و حرارت مورد بررسی قرار گیرد.حس قرنیه و بعضی حرکات دهان و فک هم با این عصب است. باید به تقارن بازکردن و بستن دهان توجه شود. ء

عصب هفت:  که به عصب صورتی هم معروف است، در ضایعات فوق هسته ای مانند سکته مغزی نیم کره ای ، چین دادن پیشانی طبیعی و ضعف بستن چشم ها خفیف است. اما قسمت تحتانی صورت به شدت دچار ضعف می شود. در ضایعات محیطی عصب جمجمه ای( یا هسته آن) تمامی نیمه صورت شل می شود و پلکها باز می مانند .برخی نوروپاتی های اعصاب جمجمه ای یا اختلالات عصبی عضلانی سبب ضعف دوطرفه صورت می شوند. در این موارد نشانه های معمول ضعف صورت مانند عدم تقارن صورت وجود نخواهد داشت.  ء

 

***

 

خسته شدم دکتر!ء

 

توضیح * : روی جعبه ی از دارو ها نوشته : عوارض جانبی : هر دارو به موازات اثرات مطلوب درمانی ممکن است باعث بروز برخی عوارض ناخواسته گردد اگر چه تمام این عوارض در یک فرد دیده نمی شود ولی در صورت بروز هر یک از علائم زیر با پزشک مشورت نمائید .
عوارض با درجه وقوع کمتر و نادر : درد و کرامپ  شکمی ،2 بینی و یا اختلال بینایی ،  تغییر در میل جنسی  ، اسهال ، یبوست ،  خشکی دهان ،  سرخوشی  ، سردرد ،  افزایش ترشحات بزاق و ریه ، گرفتگی عضلانی ، تهوع و استفراغ  ، لرز و خستگی غیر معمول ، مشکل ادراری ، اسپاسم عضلانی و یا ضعف عضلانی .
عوارض شایع دارو که تنها در صورت ادامه یافتن یا بدتر شدن نیاز به توجه پزشکی دارند:
سرگیجه یا احساس سبکی در سر, ناهماهنگی و بی نظمی در حرکت عضلات به ویژه در افراد مسن یا ناتوان , خواب آلودگی به ویژه در طول روز ( وقتی دارو به عنوان خواب آور مصرف می شود).ء

صنعت سینمایی؟


ظاهرا سینماگران  مملکت جمع شده اند و بر علیه قاچاق فیلم هایشان قطعنامه ای صادر کرده اند و در همین اثنا دست به دامان وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، قوه ی قضاییه شدند و تقاضای اشد مجازات ( به قول آقای کیومرث پور احمد، اعدام) را برای  دست اندر کاران قاچاق نموده اند. همچنین در فراز هایی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی تقاضا کرده اند که دست از حمایت سینمای آمریکا بردارد و به سینمای وطنی بپردازد. گمان می کنم که بچه ی 5 ساله هم می داند که این اگر جوک نباشد یک تراژدی است 

شویی که سینماگران این مملکت اجرا کرده اند می تواند باز گو کننده ی بسیاری از مسایل فرهنگی این مملکت باشد. می تواند مبین منطق اخته ی قشر "روشنفکر" ما باشد

ظاهرا سینمایی که به خورد ما می دهند صنعت شده! و حالا تکثیر غیر مجاز از این محصولات بازار این محصول تولید شده را کساد کرده است. پس من به عنوان یکی از بچه های کون نشور این مملکت ، قطعنامه ای را در پاسخ به این تجمع دوستان(!) حاضر کرده ام که در ذیل می آید

یک – من فیلم را روی سی دی تهیه می کنم چرا که معتقدم آنچه در سالن سینما از ایران دیده ام تفاوتی با مانیتورم ندارد

دو – دو هزار تومان پول بلیط سینما را نمی دهم تا بروم شاهد عشق بازی زوج های جوان در سالن تاریک سینما باشم . در عوض با همان پول 1 بسته سیگار می خرم و هزار و پانصد تومان باقیمانده را خرج  سیگار روز های آینده می کنم

سه – حقوق مادی کپی رایت ابزار اعمال قدرت سرمایه است. به یاد ندارم که تیتراژ فیلم های سینمایی قاچاق شده تفاوتی با آنچه در سالن نمایش داده می شود، داشته باشد و اسم هنرمندان (اگر این صنعت گران!!!! – واقعا قواره ی صنعت هم به تنشان گشاد است- هنرمند باشند) هم چنان همان است که در سالن اکران شده باشد

چهار- می خواستم از این افراد حمایت کنم که خودشان پای نیروی انتظامی را وسط کشیده اند و حتی خواستار اعدام قاچاقچیان شده اند – آقای پور احمد دقیقا فرموده اند: مجازات اعدام در چین باعث از بین رفتن تمام قاچاقچیان شده است .... در بند اول قطعنامه آمده است : قاچاق محصولات سینمایی به وضعیتی رسیده است که جز با اقدام عاجل و ضربتی از سوی نهاد های امنیتی ، راهی برای امحا و نابودی شبکه های مخوف فعال در این عرصه وجود ندارد، لذا از وزارت اطلاعات می خواهیم از توان و قابلیت خود برای انهدام شبکه ها و افرادی که به تاراج حقوق سینمای ایران مشغولند مجدانه اقدام کنند ..... همچنین در بند پنج قطع نامه نیز از نیروی انتظامی در خواست مشترکی شده. مردم شریف ایران! ببینید که سینماگران ما چگونه در آغوش پدر گریه می کنند

پنج – در سالن سینمای شما روشنگران جامعه (مرجع ضمیر دقیقا همین شومن هاست) برای من تبعیض قایل می شوند و مستقیما من را مجرد، خطرناک و عوضی می خوانند چرا که می دانند از بوفه ی سینما برای دوست دخترم چس فیل نمی خرم

شش – دقیقا توجه داشته باشید که آقای صدرعاملی چه می گوید :" آیا نظام جمهوری اسلامی متضرر نخواهد شد که از اقتدار سینما استفاده نکرده است؟ در همه ی جهان مشکلات را با سینما حل می کرده اند" ... دقیقا بشناسید که سینماگران ما چه شکلی هستند، می خواهند با سینما مشکلات را حل کنند . به یاد ندارم هنر مشکلی را حل کرده باشد

هفت – من به عنوان بابک شاه سیاه از همینجا اعلام می دارم که به ندرت شده از سالن سینما خرسند بیرون آمده باشم و این خود دلیل محکمی است که تا اطلاع ثانوی قاچاق محصولات سینمایی را حمایت کنم