۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

خیالباف که نه، خرافاتی شده‌ام



1- در لغت‌نامه‌ی دهخدا ...

خرافة. [ خ ُ ف َ ] (اِخ ) نام مردی پریزده از قبیله ٔ عذره بوده است و او آنچه از پریان می دید، نقل می کرد و مردم او را بدورغ میپنداشتند و باورنداشتندی و گفتندی : هذا حدیث خرافة و هی حدیث مستملح کذب . (منتهی الارب ). در اصابه راجع به او آمده است :او مردیست که در بی پایگی احادیث به او مثل زده میشود و احادیث بی پایه را می گویند: «حدیث خرافة». نام اودر بین صحابیان نیامده است و فقط نقل کرده اند که عایشه شرح حال او را بنقل از پیغمبر چنین آورده است که پیغمبر روزی گفت : او مردی صالح بود و شبی از نزد من خارج شد و سه جن بر او حمله بردند و او را به اسارت گرفتند؛ یکی قصد قتل او کرد و دیگری می خواست او را دربند کند و سومی گفت : صحیح آن است که او را آزاد کنیم . تا آنکه مردی از جنیان بر آنها گذشت و قصة بطولها. بعضی دیگر داستان خرافة بصورت دیگری آورده اند مبنی بر آنکه روزی پیغمبر نزد اهل بیت و زنان خود حدیثی گفت . یکی از آنها گفت : این حدیث «خرافة» است ، پیغمبر فرمود: شما «خرافة» را نمی شناسید، خرافه مردی از عذره بود و مدتها در اسارت جنیان بسر برد و از آنها داستانها نقل کرده است . (از اصابة ج 1 قسم 1 ص 107)
خرافة. [ خ ُ ف َ ] (ع اِ) آنچه چیده شود از میوه . (منتهی الارب ). (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). || سخن خوش که از آن خنده آید. (یادداشت بخط مؤلف ). || افسانه . (مهذب الاسماء). حدیث دروغ .(یادداشت بخط مؤلف ). کلام باطل و افسانه که اصل ندارد. ج ، خرافات .

2- در گردباد ...

یک هفته که گذشت دیگر حوصله‌ی اسکندر سر رفته بود. نه تنها صبح و ظهر و غروب که گاهی وقت‌ها ساعت به ساعت پشت پنجره می‌آمد و منتظر می‌ایستاد، موش کوکی را روی شیشه‌ی پنجره راه می‌انداخت و روی ایوان می‌رفت و درست مثل خود سمندر سوت می‌کشید، اما خبری، هیچ خبری نبود. پنجره‌های بسته و تاریک، نشان می‌داد که نه خیر، سمندر برنگشته است.
اسکندر بیشتر از اینکه نگران شود، دلتنگ شده بود و به خیالات عجیبی پناه می‌برد. خیالباف شده بود، خیالباف که نه خرافاتی شده بود. پیش خود می‌گفت اگر توی استکان چایی بخورم، شاید برگشته باشد، ولی تصمیمش به یکباره عوض می‌شد، استکان را خالی می‌کرد و در فنجان چایی می‌ریخت و با فنجان چایی می‌خورد و به پشت پنجره می‌رفت، پنجره‌های سمندر همچنان همچنان بسته و تاریک بود و اسکندر به خود سرکوفت می‌زد که کاش در استکان چایی خورده بود و تفال بچگانه، گاهی ده بار تکرار می‌شد. یک هفته به سه هفته رسید. در این فاصله اسکندر چندبار بیرون رفت و برای خود خرت و پرت خرید. یک‌دسته بشقاب کاغذی که گلهای زرد و آبی داشت، یک خوشه انگور پلاستیکی بسیار بزرگ که تمام پنجره را می‌پوشاند، یک لباس هندی و یک عروسک بزرگ که دلقک بود و هروقت پای راستش را بالا می‌برد دلقک اخم می‌کرد و هروقت پای چپش را بالا می‌برد دلقک غش و ریسه می‌رفت و طنابی در خشتک دلقک بود که اگر به پایین می‌کشیدند، دلقک دهانش را باز می‌کرد و و زبانش را بیرون می‌آورد. همه‌ی این‌ها را خرید که از پشت پنجره نشان سمندر بدهد و لبخند او را ببیند، و همه‌ی آن‌ها را نه یکبار که چندین بار پشت پنجره برد، ولی در خانه‌ی تاریک همسایه‌ی روبرو کسی نبود که بشقابهای کاغذی گلدار و خوشه‌ی انگور باور نکردنی و دلقک حیرت آور او را ببیند تا چه رسد به اینکه لبخند هم بزند، لبخند موقعی است که یکنفر وجود داشته باشد که لبخند بزند. هرچه زمان می‌گذشت، اسکندر دچار توهمات غریبی می‌شد،‌ گاه به طور کامل، شکل و شمایل سمندر یادش می‌رفت، در چنین لحظاتی از خود می‌ترسید و گاهی هم از اشباحی که بجای سمندر در خیال او شکل می‌گرفتند. سمندر همیشه یک شکل نبود، گاهی دراز و لاغر، گاهی هم کوتاه و لاغر، گاهی هم مخلوطی از همه‌ی این‌ها بود، بالای بدنش چاق و کوتاه بود و قسمت پایین دراز و لاغر، و سمندر گاهی پشت پنجره می‌آمد. خود سمندر نمی‌آمد، کله‌اش می‌آمد پشت پنجره، انگار طناب زیر خشتکش را بکشند که دهانش را باز می‌کرد و زبانش را بیرون می‌آورد و زور می‌زد موش کوکی را که روی شیشه این‌ور و آن‌ور می‌دوید، ببلعد، موش کوکی هم این را می‌فهمید، تند‌تر می‌دوید، جست می‌زد و خودش را می‌انداخت تو جیب ربدوشامبر اسکندر.
- ساعدی/ قسمتی از «اسکندر و سمندر در گردباد»

3- در میان قمار و اتفاق ...

من خرافاتی شده‌ام، شما هنوز باور ندارید که شده‌اید؟ پس‌چرا از اشیا بیش از آنچه که باید، انتظار دارید؟
با یک نگاه دوباره به دورو برتان، متوجه می‌شوید که من، تنها خرافاتی جمع نیستم. شما هم برای آنچه ندارید، بدیلی بی‌ربط و ارتباط ساخته‌اید و خِلل و فُرج فقدان‌گاه‌تان را با این اشیا پر می‌کنید.
وقتی هر کس برای خود دنیایی منحصربفرد ساخته، وقتی جای خالی هر میلی با شی‌ای پر شده که کمترین ارتباط واقعی را با واقعیت خالی خودش دارد، وقتی اشیای دور و برمان همه در یک لحظه‌ای از همزیستی برده‌وارنه‌شان با (ش)ما، به درجه‌ای بالاتر و «معنا دار» ترقّی کرده‌اند، هنوز هم اصرار دارید خرافاتی نشده‌اید؟
یک نگاه اجمالی به انگیزه‌ی حجم انبوه زندگی‌هایی که در پشت مانیتور‌های اجتماعی‌ صف کشیده‌اند و نوبت به نوبت رد می‌شوند بیاندازید، مقصودم از خرافات کاملا واضح است.
در خوشبینانه‌ترین حالت، آنچه در این جامعه‌ی مجازی (و البته آدم‌های حقیقی) اتفاق می‌افتد، بر سر همین اشیایی‌ست که از خوب یا بد حادثه، گاهی هم در خارج از این مَجازی بودن، معنایی دارند. کاملا واضح است، آنچه در روابط این آدم‌ها (خارج از بحث مردسالارانه‌ی آدم بودن!) نقش فعالی را بازی می‌کند، همین اشیاست. اشیایی مجازی (و بازهم مجازی‌تر ولی در نهایت حقیقی‌!) که برای هر کس جایگاهی بیش آنچه که باید داشته باشد، دارد؛ تداوم در رشد این روند، کاملا نشان‌ می‌دهد که سطح ارضایِ میل شابکین اجتماعی کجاست.
تاس، شش وجه بیشتر ندارد. قُماری که نهایتا با جفت‌شش ختم‌به‌خیر شود دیگر چه معنایی از قُمار دارد؟ این تاس مگر به مدد وِرد و ذکر بیشتر از شش بیاورد. تنها شاید دلمان خوش باشد که روزی این اوراد، این اذکار، این اشیا، وضع فعلی را کمی تغییر دهند (به امید روزی که تاسم جفت‌هفت هم بیاورد!).
 قوه‌ای که برای رویاپردازی بود -در بهترین حالت- به‌جای آنکه تقویت شود، بیشتر در حال تبلیغ‌ شدن است، وقتی‌‌که رویاها مشروعیت خود را از تاییدی همگانی کسب می‌کنند (که البته شکی نیست، این تایید همگانی نیز بر مبنایی خارج از رویاست)، دیگر چه تفاوت دارد برای سرنوشت این رویاها فال ورق گرفت،تاس انداخت، استخاره کرد، یا آن را به دست محکمه‌ی عمومیِ افراد ایزوله شده، واگذار کرد؟ در نتیجه‌ هرکس به شکلی کاملا ایزوله،صرفا تعداد تماشاچیان خود را بیشتر، و خود تماشاچیِ دیگرانِ بیشتری می‌شود. همینطور، رویایش را نیز قبل از پرورش کامل‌ (که بگمانم، زمان عملی شدن آن باشد) به باد فنا می‌دهد و خاطر خود را اینگونه رضا می‌دهد. ببینید چگونه شاهدیم که رویاهای دیگران با چه سرنوشت تراژیکی مصرف می‌شوند، «واقعیات» به «تصاویری از واقعیات» بدل می‌شوند، فعالیت هم به مناسکی خرافی، چرا که از فعالیت تنها یک تصویر به‌جا می‌ماند، تصویری ایزوله که با اتصالی متافیزیکی به واقعیتش چسبیده  ... کما اینکه در رویای ما، برای زندگی به مشروعیت احتیاجی نبود، چرا که کسی بر کسی برتریِ ماورایی نداشت، شما از نفرِ دیگر (؟*) ماوراترید، برای همین بیش از آنچه که باید انتظار دارید.
من خرافاتی شده‌ام، شما هنوز باور ندارید که شده‌اید؟ پس چگونه قمار می‌کنید؟ چگونه زندگی را به تاس‌ها واگذار می‌کنید؟ فردی را می‌شناسم که در اوج دوران جنون‌ش برای هر کاری تاس می‌انداخت، (لازم به ذکر نیست که برای مجنون مذکور واقعا تفاوتی در کارها وجود  نداشت- چرا که او اساسا به همه چیز دنیای واقعی بی‌تفاوت بود و الویت بندی ستودنی خودش را داشت- او واقعا برای تصمیم‌گیری در مورد کاری که با او بیگانه بود، به محرکی بیگانه مثل تاس احتیاج داشت) اطرافیان عاقل فرد مجنون، این کارش را دستمایه‌ی تمسخر و تفریح قرار می‌دادند، غافل از آنکه خود با ایمانی عجیب باور داشتند کارهای بی‌معنای امروزشان، فردای معناداری را برایشان می‌سازد. برای همین است که برای مبارزین خط مقدم خرافه‌پرستی پیشنهاد می‌کنم، یکبار دیگر به زندگی خود نگاهی بیاندازند. چه تضمین عینی و مادی وجود دارد که راه طی شده، به کعبه‌ی مقصود برسد؟ و یا این ضمانت‌های موجود، چقدر به اهدافشان مرتبط است؟ در مواجهه با اهداف رویایی‌مان چه‌ کنیم؟...
من خرافاتی شده‌ام، شما هنوز باور ندارید که شده‌اید؟ زمانی‌که ظاهرِ واقعیت‌های کاملا فردی، تنها نقطه‌ی تماس آدم‌ها (حتی نه الزاما به شکل مردسالارانه‌ی آدم) باشد، خرافات دیگر لزومی ندارد به شکلِ داستان‌های جن و پری محدود بماند (هرچند احتمالا زندگی آدم‌ها در زمان افسانه‌ها، کمتر فردی بوده و به همین احتمال، بیشتر به رویایی جمعی شباهت داشته است). زمانی‌که برای پایان این وضعِ حاکم، در انتظار معجزه مانده‌ا‌(ی)م (هرچند معجزه اگر آمدنی بود، تا الان خودش را رسانده بود)، نمی‌توانم بر خرافاتی نبودنم اصرار بورزم، شما چه طور می‌ورزید؟ چطور می‌توانم خود را مُشرِک ندانم وقتی خرافاتی هستم، چطور خود را مُشرِک می‌دانید، وقتی به شراکتی که به مذهب می‌ورزید، قائل نیستید؟ شاید هنوز باور ندارید زجری که در این زندگی دنیوی می‌کشید، به قصد سعادت در زمانی‌ست «قرار است بیاید» ... لابد یک‌روز، چشممان را که باز کردیم، می‌بینیم ناجی آمده، همه‌ی کارها را کرده و حتی کتری را هم روی اجاق گذاشته، منتظرست که بیدار شویم تا با هم صبحانه‌ی پیروزی بزنیم.
من خرافاتی شده‌ام، حتی از همین پرانتزهایی که باز می‌کنم، از همین توضیحات اضافه‌ای که بابت هر چیزی می‌دهم معلوم است که به‌گونه‌ای خرافی در حال توضیح چیزی هستم وگرنه اگر خرافه نبود، چه لزومی به «توضیح» بود؟ (همزمان رد هم داده‌ام لابد وگرنه تاس به هر عددی بیاید، چه توفیری دارد وقتی که تاس شش وجه بیشتر ندارد و هیچ‌وقت هم قرار نیست عدد من را بیاورد ولی همچنان اصرار دارم تا تاس بیاندازم-زندگی کنم) این حرف جدیدی نیست، من جدیدا متوجه شده‌ام که خرافاتی شده‌ام، رویاهایم را در خواب می‌بینم، برایشان مناسک بی‌معنایی انجام می‌دهم و هر روز مرا از همه‌چیز دورتر می‌کنند، همانطور که همه چیز، خود از همه چیز دور تر می‌شود. من خرافاتی شده‌ام، شما هنوز باور ندارید که شده‌اید؟


توضیح*: گمان نکنم تفاوت "اشیا" و "افراد"، برای آدم‌ها (به خصوص به شکل مردسالارانه‌ی آدم!) بیشتر از تفاوت "اشیا" و "اشیا" باشد. 
توضیح عکس: لابد تزیینی‌ست!

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

چه کسی واقعا یادش نمی‌آید؟




خطاب به آنکس که نسلش را خطاب می‌کند:
چندی پیش همه شاهد بودیم که بواسطهٔ عبور یک نسل از دههٔ سوم زندگی، موجی فراگیر جامعهٔ جوانان وطن (بالاخص فیس بوک) را دربرگرفت. نوستالژی نسل دهه شصت در قالب‌های مختلف (بنا به حکم طبقهٔ مولد). از «شما یادتان نمی‌آید»‌ها و بازنمایش تصاویر حاکم بر جامعهٔ ایرانی در دهه‌های شصت و هفتاد گرفته تا نوستالژی مبارزات انقلابی همزمان با خیزش‌های عمومی سال گذشته.
نسل دههٔ شصت نسلیست که دوران نوجوانی خود را همزمان رسوخ سرمایه داری غربی در پایه‌های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی سپری کرد. دوره‌ای که مظاهر اختلاف طبقاتی به عنوان مظاهر غربزدگی در دستگاه پروپاگاندای پلاستیکی حکومت معرفی می‌شدند. همزمان رشد این نوع سرمایه داری، در پس این ظاهر سازی‌ها، رشوه‌هایی نیز رد و بدل می‌شد (که هنوز هم می‌شود): هرچند که مهمانی مختلط قدغن بود (که همچنان هم هست) ولی نهایتا پارتی گرفته می‌شد. هرچند که ماهواره قدغن بود (وهست) ولی برخی از خانواده‌ها می‌توانستند در خانهٔ خود پنجره‌ای به سوی غرب داشته باشند. هرچند که نوشیدن جز بر شربت شیرین شهادت حرام بود، ولی بالاخره می‌شد در شهرک‌های ویلایی و برخی رستوران‌ها نوشید. هرچند...! دسترسی به دنیای گردش آزاد اطلاعات مخصوص طبقه‌ای بود که شاید قرتی بودند ولی تکنوکرات‌های آینده ساز رفسنجانی‌ها و خاتمی‌ها بودند و در ‌‌نهایت شرکای تجاری جمهوری اسلامیِ ریشو محسوب می‌شدند.
دههٔ شصتی‌ها بزرگ شدند و حالا نوبت آنهاست تا راهی که پدرانشان هموار کرده‌اند را ادامه دهند. مخالفت‌های ظاهری با حکومت و در عین حال تلاش برای کسب جایگاه بهتر اجتماعی در ساز و کار قدرت حاکم! چرخه‌ای متنوع از رشوه‌های مادی و معنوی. بدون آنکه خود بدانند. آن‌ها از روی غریزه عرف را رعایت می‌کنند.
***
در زمان غیاب مولفان بزرگی که دست در انتشار نشریات داشته‌اند همچون شاملو، براهنی و....، کارناول نشر و آزادیخواهی به دست ژورنالیستهای در پیت به راه افتاده که قبل از شناخت هرّ از برّ و بدون هیچ شناخت حقیقی از بستر زندگیشان، دست به قلم می‌برند و هر چرندی را تحت عنوان فخر فروشی‌های فرهنگی (ویا حتی ضد فرهنگی) در گوزنامه‌ها و سایت‌هایشان منتشر می‌کنند. این «روزنامه نگاران»، بی‌هیچ واهمه‌ای و با جسارت تمام، اگر قصدی فرا‌تر از اسکی روی پسماندِ جریانات غالب فکری داشته باشند، آنچنان به تجرید و تاویل پناه می‌برند که زبانی الکن پیدا می‌کنند و سنت ارتجاعی گنگ گویی شرقی را به پیش می‌برند و در پس ترمهای روشنفکری چهل سال پیش اروپا سنگر می‌بندند. ‌گاه در مقام مفسر، بیانیه‌های سی سال پیش احزاب شکست خوردهٔ چپ ایران را بلغور می‌کنند.‌گاه در مقام مولف، ترجمه‌های ناقص و پر اشتباه را منتشر می‌کنند و در این میان اگر دستشان به جایی بند نشد، نصیحت‌های پدرانه‌ای را قرقره می‌کنند که احساس می‌شود اساسا «تنها گفته‌اند» و احتمالا از کسی کمک نگرفته‌اند! متاسفانه بیش از نصف این جماعت، دهه شصتی‌ها هستند. آنکه تا دیروز بغل دستی نیمکتمان بود و جملات بچه‌های دم دفتری را در وبلاگش بلغور می‌کرد، حالا برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته و اگر در خدمت مستقیم نظام نباشد، یا روزنامه نگار شده و یا در سایت خودش تیم کشی می‌کند.
***
اشتغال معضل مهم این نسل است. آنان که در این نسل، خرده سوادی برای خود دست و پا کرده‌اند اگر به کار بیگانه نخواهند تن دهند و قرار نباشد پوشک رییسشان را عوض کنند، باید ترتیبی دهند تا از‌‌ همان راهی که قرار است فکر کنند، نان بخورند. سرمایه داری متاخر در راستای چوب پنبه گذاری بر سرِ نوک کلاغهای مزاحم، ساز و برگ خود را عَلم می‌کند. روزنامهٔ شرق نمونهٔ کاملی از این وضعیت است.‌ گاه از خودم می‌پرسم، رفقایی که در اینجا می‌نویسند، پولی هم در می‌آورند؟
در حقیقت تنها وجه توجیه پذیر این چنین نوشته‌هایی درجایی همچون شرق ارتزاق است وگرنه وای بر این نسل اگر خزعبلاتی که در شرق می‌نویسد را خود باور داشته باشد.
پدر من -مانند خیلیهای دیگر- یک متوسط نسبتا آگاه است (همان خرده برژوای صنعتگر که در حال حاضر خیلی تلاش دارد تا مضامین کارگری را از میان تحلیل‌های بهنود و بیانه‌های موسوی بیرون بکشد که لابد به پسرش ثابت کند که هنوز امیدی هست تا در بدنهٔ حکومت، اسب تروایی وجود داشته باشد و گمان می‌برد «ب» از قماش کاستروست و «ک» از کرباس لنین) او روزنامهٔ شرق می‌خواند و من باید از این بابت حرص بخورم. او روزانه هزار تومان (!!!) می‌دهد تا تحلیل‌های آبکی همنسلان بیسواد مرا در گوزنامهٔ شرق بخواند. او و خیلیهای دیگر فراموش کرده‌اند زمانی در این خیابان‌ها و روی پیشخوان دکه‌های مطبوعات، کتاب جمعه، کتاب هفته، ستارهٔ سرخ و کیهان هفته قرار داشت. زمانی بود که نویسنده‌ای مثل بهمن فرسی، ابوتراب خسروی، نعلبندیان و.... می‌نوشتند و اگر کسی در جریده‌ای می‌نوشت، سرش بر تنش می‌ارزید. زمانی که هیچ کداممان اکنون به خاطر نداریم. وقتی که: ما یادمان نمی‌آید

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

از سری افتخارات چندش آور




مانند هر بچه ی دیگری سرکوفت های خانوادگی از سری مواردی است که در شکل گیری من تاثیر داشت. منتها نکته آنجا بود که این سرکوفت ها نه تنها مرا به سمت کسب موفقیت سوق نداد که مرا از تسخیر پلکان نخست رقابتها فراری میداد. اینکه "فلانی" نمره ی "بهمان" گرفته، تنها توانست مرا از نمره گرفتن فراری دهد. اصولا الان که بعد بیست و پنج سال به خودم نگاه می کنم، می بینم همیشه با قصدی که خودم از خودم پنهان می کرده ام، از زیر "کسب موفقیت" فرار کرده ام.
بزرگتر شدم و طبیعتا نگاهم به ماجرا تغییر کرد! دیگر اصلا تسخیر موفقیت اهمیتی نداشت، تمسخر موفقیت بود که من را ارضا می کرد و همین روال مرا به سمت "پوچ انگاری توفیق طولی (ارتفاعی)" سوق داد. بسیار ساده و روان! بدون تلاش چندان عجیب و غریبی! مسله ای که این روزها مغز مرا به خود مشغول کرده، اینست که چرا دیگران هنوز هم بر ارزش "موفقیت" تاکید می ورزند.
بارها و بارها شده از اینکه دوستی از من تعریف کرده باشد دچار چندش شدم! در عوض زمانی که کسی را برانگیخته ام دقیقا لحظه ای بوده که ارضا شده ام... توجه کنید! گفتم کسی را برانگیخته ام! مثلا تصور کنید آقا/خانم "الف" از نقطه ی یک می خواهد به نقطه ی دیگری برود. من از اینکه در نقطه ی دو ایستاده باشم چندش می شوم ولی دلم میخواهد که کاری کنم تا همان "الف" به نقطه ی دو برسد و این البته از "خود سوژه پنداری" من است.
به تازگی به افتخار عجیبی دچار شده ام. در جایی که کار می کنم و بنا به جبر کار، قرار شد برای پر کردن ژورنال تبلیغاتی یک برند نسبتا مطرح خارجی، ایده بپردازیم. قرار بود ایده ها همه از سراسر جهان جمع شوند و به آنطرف ایمیل شوند و بنابر ادعای خود برند، از میان هزاران ایده، چندتایی انتخاب شوند و در نهایت در ژورنال سال منتشر شوند. تا باشد عبرت بقیه ی آژانسهای مربوطه در سراسر دنیا بشوند و به مغز سایر انسانها تزریق شوند.
معمولا ایرانی ها چون بهترین مردمان جهانند و یک خلیج به نام خودشان دارند و نه سوسمار می خورند و نه نوکر ملت دیگه ای بوده اند و ... به این افتخارات نیازی ندارند و کمتر اتفاق می افتد که کلاس خود را در حد این چنین ژورنالهایی تقلیل دهند. مع البس ما برای این ژورنال کار کردیم و ظاهرا برای اولین بار در تاریخ تحمیق مردم (بخوانید تبلیغات تجاری) ایران، کارمان در آنطرف گل کرد و صد البته هم همه خوشحال شدند ولی ... حالا من مانده ام این لکه ی ننگ موفقیت را چگونه پاک کنم؟
واقعا برایم چندش آورده است تا جایی که آمده ام و اینجا دارم اعتراف می کنم که واقعا کار خاصی به انجام نرسیده که حالا بابتش حتی تشکر خشک و خالی شود. هرچند می دانم چندان نباید به پاداشی خوشبین باشم. ولی همین پاداش های معنویش هم مرا بیشتر عصبی می کند. احساس می کنم که شده ام از این دافها ... از همین دافها که بابت بینی سربالایشان به زحمت می توانی به یک بستنی چوبی مهمانشان کنی. اساسا موجودات نفرت آوری هستند، نه؟
گفتم داف! یک مساله ی دیگر هم این روزها مشغله ی ذهنی من است . البته سالها بوده ولی پایان بندی مناسب برای آن مرا بیشتر دچار اعوجاج کرده.
الان سالهاست که در خیابان راه می روم و میلیاردها دختر و زن در جلوی من قرار گرفته اند که آنها هم داشتند هم مسیر بامن – منتها چند قدم جلوتر- راه می رفته اند. نکته ی جذاب همیشگی، نگاه عابران پسر و مردانی است که از روبرو می آیند که نگاه دزدکیشان به خانم جلوی من باعث تحریک کنجکاوی من می شده.
در اکثر مواقع کاری که از دست من بر می آید، این است که از روی کنجکاوی اندکی بر سرعت خود می افزایم. خودم را به جلو تر می رسانم و به گونه ای که نیت پلیدم آشکار نشود (مثلا به بهانه ی بستن بند کفش و یا دیدن ویترین) به آن زن یا دختر نگاه می کنم و همیشه از نتیجه ناراضی ام.
ظاهرا سلیقه ی من با عموم مردم بسیار تفاوت دارد. هر چقدر نگاه مردان روبرویی حریص تر است، نتیجه ی کنجکاوی ام نایلونی تر می شود. تا اینکه به خودم می آیم و می گویم خوب! مگر من از قبل انتظار این مواجهه را نداشتم!؟ نکته ی غمبار ماجرا اینجاست که من همیشه نسبت به شکست این مواجهه عمیقا باور دارم و مطمئنم که چهره ای که خواهم دید، مطمئنا مایوس کننده تر است. آخر این همه تناقضاتم را در کجای دلم بگذارم؟

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

خشونت سوسکینه






نقطه ی شروع ماجرا، دقیقا یک روز کاری است (مثلا یکشنبه – که دقیقا تخمی ترین روز هفته ایست که شروع شده و خیال پایان ندارد). صبح ساعت 7 در ایستگاه متروی توپخانه. پسری "ام پی تری" در گوش دارد و با عجله سکوی کنار مترو را می دود تا به قطار حقانی برسد. لابد امیدوار است که قطار تا ایستگاه قلهک برود تا بتواند در ایستگاه میرداماد پیاده شود. جمعیت در این ساعت از تعدادسرامیک های کف مترو بیشتر است. پسرک با نوعی چابکی که رابطه ی مستقیمی با موزیک توی گوشش دارد، از بین مردم می دود و آنها را دریپل می زند. او به موقع به سکوی میرداماد می رسد، غافل از آنکه (دقیقا - غافل از آنکه) در میانه ی راه خواسته یا ناخواته به زیر عصای پیرمرد بی نوایی زده و او را روی زمین سرنگون کرده است! آن پسرک کسی نیست جز خودم!
بلی! من همانم که در کسری از ثانیه توانستم به سوسک کافکا تبدیل شوم (مثالی بود که یکی از رفقایم زد و کاملا کوباند به هدف!). من دقیقا کل جامعه را به آهنگ توی گوشم فروختم و حاضر شدم برای اینکه تاخیر در دفتر حضور غیاب لحاظ نشود، پیرمرد بدبختی که اوهم ساعت هفت صبح به مترو آمده تا از میان ولوله ی شهر نانی در بیاورد را زیر گرفتم و حتی نفهمیدم! در حقیقت کشیده ام زیر عصایش و او هم سرنگون شده.
اگر چند خط بالا تر نقطه ی شروع داستان را گفتم، به قول مندنی پور، الان «آن ماجرا» را گفتم. و این داستان در کل به دو دقیقه هم نرسید و شاید وحشتناک ترین داستان کوتاه زندگی من بود. داستانی که تقریبا دو ماه پیش اتفاق افتاد و من به تازگی جسارت اعترافش را پیدا کرده ام و هنوز هم پس لرزه های یادآوری این ماجرا تک تک مهره های گردنم را سفت می کند ... ولی این داستان را تعریف کردم تا پرده از ماجرایی بردارم که بسیار وحشتناک تر از این است که وصف شود.
پروسه ی سوسک شدن، الزاما از "رفتن به سر کار"حادث نمی شود. اگر ما ملال روزمرگی را در رفتن به سر کار می پنداریم، صرفا از این جهت است که انگیزه ی کار برایمان فقط انگیزه ای مالی است. هیچکداممان دقیقا لزومی نمی بینیم تا در کارمان انگیزه داشته باشیم (جز دانشجوهای سال اولی که عشق بزرگ شدن دارند) مقصود من از این جمله ها دقیقا "از خود بیگانگی" است. (حالا می بینم که عده ای می خواهند بگویند که پس بیاییم کار را دوست داشته باشیم، منم می گویم چشم!!!!)
سوسک ها حتی در دانشگاه هم وجود دارند ( من خودم در کلاسی درس می خواندم که 30 تا سوسک همزمان من وجود داشتند) سوسک بودن الزاما مساله ای دور از ذهن نیست و یادم می آید که در جایی خوانده ام که سوسک ها حتی از رگ گردن نیز به ما نزدیک ترند.
من حتی گاه می بینم هنرمندانی را که سوسک شده اند، فیلسوفانی را که بازهم سوسک شده اند و جوانانی که همیشه سوسک بوده اند و حتی انقلابی هایی که سوسک شده اند (پیش خودمان باشد، یکی از همین سوسکها دائم می رود سر آرشیو موسیقی و فیلم های من و بی اجازه فضولی می کند و سوسک دیگری را می شناسم که بدبخت آدم حسابی بود دوره ای، و امروز یک سوسک تمام عیار است که تمام زندگی اش شده خور و خواب و پشم و شهوت)

پی نوشت : ارتباط تصویر و متن فقط برای افرادی معدود قابل فهم می باشد و تصویر ارتباطی با سوسک ندارد.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سفسطه و ایده آلیسم





از نظر من ریشه ی سفسطه و ایده آلیسم، دقیقا در یک منطقه از ذهن قرار دارد! هر دو، ریشه در ظرفیت فکری ما دارند. هر دو همان چیزی هستند که می خواهیم و نمی توانیم. نکته زمانیست که کسی با این موضوع مخالفت نیز بکند! آن جاست که قرار است انقلاب بشود.
بالا نمی تواند و پایین نمی خواهد!
* * *
احتمالا "تفاوت"، به مراتب ظریف تر از "شباهت" است است و به همین میزان شفاف تر و صریح تر! فقط کافی است که یک چیز، به اندازه ی یک تار مو، با یک چیز دیگر، تفاوت داشته باشد. ولی همان چیز، تا "چه اندازه" به چیز دیگر شباهت دارد؟
جمله ی بالا من را به یاد تفسیر بیش فعالی ذهنی می اندازد. زمانی که ذهنمان تا نهایت همه جا قرار است برود، ما خود نمی توانیم . با تعصب خاصی قسمتی از این فعالیت زیاده از حد را، پارانویا می نامیم. ولی هنوز نمی دانیم که قسمت دیگری این فعالیت بیشینه چه می گوییم؟ قسمتی که خوشبینی بیش از حد را به ارمغان می آورد.
احتمالا "تفاوت" امری ساده تر از "شباهت" است و به همین میزان "گنگ" تر و نامفهوم تر! تقاوت مابین چیز و چیز دیگر، به راحتی قابل کشف است، ولی دقیقا تفاوت در کجاست؟ سیب و پرتقال در میوه بودن با هم شبیهند ولی تفاوت سیب با پرتقال (دقیقا) در کجاست؟
* * *
همکار من، برای اینکه چندرغازی را به سفره ی خویش بیافزاید، صبح تا شب به دنبال یک ایده ی "باحال" است (کما اینکه خودمم همینطور). این ایده ی "باحال" قرار است از همه چیز گرفته شود و به هیچ چیز ختم نشود! بدون آنکه دانسته شود، فرق "باحال" و "بی حال" دقیقا در کجاست؟ و چرا شبیه ایده ی "باحال" را نمی تواند بسازد.
تا آنجا که به یاد دارم، مساله ریشه دار تر از این حرف هاست.
سوسول های امروزی، از این ریشه به عنوان اثر بال پروانه ای یاد می کنند و من نام توالی تاریخ را برایش انتخاب میکنم.
امروزی ها می گویند، بال زدن پروانه ای در آمازون، باعث طوفان در سیبری خواهد شد. من می گویم، برای پروانه چاره ای نیست جز بال زدن و برای سیبری چاره ای نیست جز طوفانی شدن. این دیدگاهی که برای طوفان شدن سیبری منتظر بال زدن پروانه است، مرا به یاد آن لحظه ی هالیوودی می اندازد که کل افراد یک فیلم کشته می شوند تا قهرمان به واسطه ی کابلی که به گوز بند است، بتواند دختری را از آسانسور در حال سقوط بیرون بکشد! وووااااه ! چه شانسی! حالا خودتان قضاوت کنید، کداممان مغز منجمدتر و مرتجع تری داریم؟ آنکه میگوید، قهرمان می توانست دختر را نجات ندهد یا من که می گویم اصولا قهرمان انتخابی نداشت برای نجات دختر!
آنکه وجه "قهرمان" بودن را در انتخاب عمل صحیح می پندارد، به دنبال ایده ی "باحال" است. منتظر شانس و امام زمان می نشیند و بال پروانه را عامل طوفان سیبری می پندارد. ولی آنکه می گوید چاره ای نبوده، اصولا همه ی این رشادت ها را اجباری می پندارد.
وقتی می گوییم "قهرمان" یعنی از اول به دنبال یک ایده ی مافوق بشر می گردیم، چیزی بالاتر از اختیار که ما را احاطه کرده، " قهرمان" اگر نجات انسان را (به لطف زحمات دست اندر کاران و عوامل پشت صحنه) انتخاب نمی کرد، فیلمی ساخته نمی شد. ... ولی! من می گویم، حقیقتا ایده ی "باحال" ای وجود ندارد. فقط روی ایده "کار" انجام گرفته. چیزی به یک باره خلق نمی شود، پروانه یکهو تصمیم به بال زدن نمی گیرد و کسی را از کار کردن گریزی نیست.
پس بیاییم بی خیال شانس بنشینیم تا دموکراسی را برایمان به ارمغان بیاورد. و بیاییم خیالمان را معطوف به بال زدن خودمان بکنیم. اینقدر بال بزنیم تا به بال زدن آن پروانه ی کذایی احتیاجی نباشد. و بیاییم به یک تعریف دقیق از "تفاوت" و "شباهت" دست پیدا کنیم. آنوقت صبح تا شب می توانیم ایده های "باحال" و "بی حال" را بسازیم.


۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

مانیفست بنکسی



به هر حال زمانی فرا می رسد که مجبور باشید راهی برای خروج از وضعیت فعلی برگزینید، اولین قدم یک کلمه است که از دهنتان خارج می شود، همه می گویید " خب !!! " . بسیار خوب حالا موقع تکان است، یک تکان اساسی که از تمیز کردن اتاق شروع می شود، بعد از آن نوبت مرتب کردن برنامه هاست، تعدادی فایل را از این فولدر به آن فولدر حواله می کنید، تا اینکه به یک فایل می بینید که زمانی می خواستید پستش کنید به بلاگتان و هنوز روی دسکتاب معطل مانده ! ء

 مانیفستی است که روی سایت بنکسی قرار دارد، ترجمه اش مربوط به اِن هزار سال پیش است  و البته نیازی نمی بینم تا این را بخوانید چون در سایتش به انگلیسی نوشته شده و فکر نکنم کسی در دنیا باشد که انگلیسی کمتر از من بلد باشد! فقط پستش می کنم چون قبلا قصد کرده بودم که پستش کنم

 

***

 

 

پاره ای از خاطرات سرهنگ دوم "مروین ویلت گونین" که در میان اولین سربازانی بود که "برگن بسلن" را در سال 1945 آزاد کردند

اردوگاه

هرچه از وحشت اردوگاهی که من و افرادم به مدت یک ماه در آن سپری کردیم، بگویم باز هم کافی نیست. بیابان خشک و خشن و درندشت، همچون صحرای محشر. افراد در جای جای آن ولو بودند، یا جمعی در هم می لولیدند ،یا تک و توک همانطور که از پا در آمده بودند روی زمین ولو شده بودند. در کوتاهترین زمان ممکن ، مردان، زنان  و کودکان روی سرت آوار می شدند و مانع کمک رسانی به یکدیگر می شدند. شرایط به گونه ای نبود که راجع به تک تک افراد فکر کرد. همه می دانستند هفته ها بود که روزانه پانصد نفر تلف می شدند و این روی تمامی کار های ما ولو جزئی تاثیر داشت. مناظری که دیدنش اصلا ساده نبود، کودکانی که از دیفتری دچار خفگی می شدند در حالی که می دانستید چاره اش یک برش در نای توسط پرستار است. زنانی که در استفراغ خود غرق می شدند، چون توانایی نداشتند دَمر برگردند. مردانی که کرم ها را چنگ می زدند و با ولع می خوردند. توده های انسانی، لخت و کریه از زنانی که توان ایستادن روی پای خود نداشتند تا غذایی که ما در اختیارشان می دادیم روی آتش بپزند. مرد و زن در فضای آزاد چمباتمه می زدند و شکم خود را خالی می کردند و ماحصل چیزی نبود جز اسهال خونی. زنی را دیدم که لخت و عور با یک قالب صابون زیر شیر تانکری تن خود را می شست که باقیمانده ی اجساد کودکان در آب آن شناور بود.  این اندکی بعد از رسیدن صلیب سرخ انگلیسی بود، البته ممکن است با محموله ی حجیم ماتیک ها مربوط نباشد! صدها و هزاران وسیله ی دیگر حیاتی بودند که ما آن ها را مطالبه می کردیم، به شدت مایل بودیم بدانیم چه کسی تقاضای این همه ماتیک کرده بود، این فقط می توانست حاصل یک نبوغ ، استعداد خالص محض باشد. من باور دارم که هیچ چیز جز ماتیک به درد آن پناهنده ها نمی خورد، زنان بدون لباس خواب روی تختهایی بدون ملافه ولو می شدند، در حالیکه لبانشان قرمز بود. آن ها سرگردان و بی پناه جز با یک پتو که بر دوششان در شهر مشاهده می شدند، در حالیکه لبانی قرمز داشتند. من زنی مرده را دیدم که بر تخت غسالخانه دراز شده بود، در حالیکه تکه ای ماتیک در چنگ داشت. سر انجام  احساس شخصیت به آن ها بازگردانده شده بود ، شخصیتی فراتر از یک شماره ای که بر بازویشان حک شده بود. سرانجام جذابیتی در ظاهر خود یافته بودند. ماتیک انسانیت آن ها را به ایشان باز گردانده بود