۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه
خیالباف که نه، خرافاتی شدهام
۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
چه کسی واقعا یادش نمیآید؟

خطاب به آنکس که نسلش را خطاب میکند:
چندی پیش همه شاهد بودیم که بواسطهٔ عبور یک نسل از دههٔ سوم زندگی، موجی فراگیر جامعهٔ جوانان وطن (بالاخص فیس بوک) را دربرگرفت. نوستالژی نسل دهه شصت در قالبهای مختلف (بنا به حکم طبقهٔ مولد). از «شما یادتان نمیآید»ها و بازنمایش تصاویر حاکم بر جامعهٔ ایرانی در دهههای شصت و هفتاد گرفته تا نوستالژی مبارزات انقلابی همزمان با خیزشهای عمومی سال گذشته.
نسل دههٔ شصت نسلیست که دوران نوجوانی خود را همزمان رسوخ سرمایه داری غربی در پایههای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی سپری کرد. دورهای که مظاهر اختلاف طبقاتی به عنوان مظاهر غربزدگی در دستگاه پروپاگاندای پلاستیکی حکومت معرفی میشدند. همزمان رشد این نوع سرمایه داری، در پس این ظاهر سازیها، رشوههایی نیز رد و بدل میشد (که هنوز هم میشود): هرچند که مهمانی مختلط قدغن بود (که همچنان هم هست) ولی نهایتا پارتی گرفته میشد. هرچند که ماهواره قدغن بود (وهست) ولی برخی از خانوادهها میتوانستند در خانهٔ خود پنجرهای به سوی غرب داشته باشند. هرچند که نوشیدن جز بر شربت شیرین شهادت حرام بود، ولی بالاخره میشد در شهرکهای ویلایی و برخی رستورانها نوشید. هرچند...! دسترسی به دنیای گردش آزاد اطلاعات مخصوص طبقهای بود که شاید قرتی بودند ولی تکنوکراتهای آینده ساز رفسنجانیها و خاتمیها بودند و در نهایت شرکای تجاری جمهوری اسلامیِ ریشو محسوب میشدند.
دههٔ شصتیها بزرگ شدند و حالا نوبت آنهاست تا راهی که پدرانشان هموار کردهاند را ادامه دهند. مخالفتهای ظاهری با حکومت و در عین حال تلاش برای کسب جایگاه بهتر اجتماعی در ساز و کار قدرت حاکم! چرخهای متنوع از رشوههای مادی و معنوی. بدون آنکه خود بدانند. آنها از روی غریزه عرف را رعایت میکنند.
***
در زمان غیاب مولفان بزرگی که دست در انتشار نشریات داشتهاند همچون شاملو، براهنی و....، کارناول نشر و آزادیخواهی به دست ژورنالیستهای در پیت به راه افتاده که قبل از شناخت هرّ از برّ و بدون هیچ شناخت حقیقی از بستر زندگیشان، دست به قلم میبرند و هر چرندی را تحت عنوان فخر فروشیهای فرهنگی (ویا حتی ضد فرهنگی) در گوزنامهها و سایتهایشان منتشر میکنند. این «روزنامه نگاران»، بیهیچ واهمهای و با جسارت تمام، اگر قصدی فراتر از اسکی روی پسماندِ جریانات غالب فکری داشته باشند، آنچنان به تجرید و تاویل پناه میبرند که زبانی الکن پیدا میکنند و سنت ارتجاعی گنگ گویی شرقی را به پیش میبرند و در پس ترمهای روشنفکری چهل سال پیش اروپا سنگر میبندند. گاه در مقام مفسر، بیانیههای سی سال پیش احزاب شکست خوردهٔ چپ ایران را بلغور میکنند.گاه در مقام مولف، ترجمههای ناقص و پر اشتباه را منتشر میکنند و در این میان اگر دستشان به جایی بند نشد، نصیحتهای پدرانهای را قرقره میکنند که احساس میشود اساسا «تنها گفتهاند» و احتمالا از کسی کمک نگرفتهاند! متاسفانه بیش از نصف این جماعت، دهه شصتیها هستند. آنکه تا دیروز بغل دستی نیمکتمان بود و جملات بچههای دم دفتری را در وبلاگش بلغور میکرد، حالا برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته و اگر در خدمت مستقیم نظام نباشد، یا روزنامه نگار شده و یا در سایت خودش تیم کشی میکند.
***
اشتغال معضل مهم این نسل است. آنان که در این نسل، خرده سوادی برای خود دست و پا کردهاند اگر به کار بیگانه نخواهند تن دهند و قرار نباشد پوشک رییسشان را عوض کنند، باید ترتیبی دهند تا از همان راهی که قرار است فکر کنند، نان بخورند. سرمایه داری متاخر در راستای چوب پنبه گذاری بر سرِ نوک کلاغهای مزاحم، ساز و برگ خود را عَلم میکند. روزنامهٔ شرق نمونهٔ کاملی از این وضعیت است. گاه از خودم میپرسم، رفقایی که در اینجا مینویسند، پولی هم در میآورند؟
در حقیقت تنها وجه توجیه پذیر این چنین نوشتههایی درجایی همچون شرق ارتزاق است وگرنه وای بر این نسل اگر خزعبلاتی که در شرق مینویسد را خود باور داشته باشد.
پدر من -مانند خیلیهای دیگر- یک متوسط نسبتا آگاه است (همان خرده برژوای صنعتگر که در حال حاضر خیلی تلاش دارد تا مضامین کارگری را از میان تحلیلهای بهنود و بیانههای موسوی بیرون بکشد که لابد به پسرش ثابت کند که هنوز امیدی هست تا در بدنهٔ حکومت، اسب تروایی وجود داشته باشد و گمان میبرد «ب» از قماش کاستروست و «ک» از کرباس لنین) او روزنامهٔ شرق میخواند و من باید از این بابت حرص بخورم. او روزانه هزار تومان (!!!) میدهد تا تحلیلهای آبکی همنسلان بیسواد مرا در گوزنامهٔ شرق بخواند. او و خیلیهای دیگر فراموش کردهاند زمانی در این خیابانها و روی پیشخوان دکههای مطبوعات، کتاب جمعه، کتاب هفته، ستارهٔ سرخ و کیهان هفته قرار داشت. زمانی بود که نویسندهای مثل بهمن فرسی، ابوتراب خسروی، نعلبندیان و.... مینوشتند و اگر کسی در جریدهای مینوشت، سرش بر تنش میارزید. زمانی که هیچ کداممان اکنون به خاطر نداریم. وقتی که: ما یادمان نمیآید
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
از سری افتخارات چندش آور
مانند هر بچه ی دیگری سرکوفت های خانوادگی از سری مواردی است که در شکل گیری من تاثیر داشت. منتها نکته آنجا بود که این سرکوفت ها نه تنها مرا به سمت کسب موفقیت سوق نداد که مرا از تسخیر پلکان نخست رقابتها فراری میداد. اینکه "فلانی" نمره ی "بهمان" گرفته، تنها توانست مرا از نمره گرفتن فراری دهد. اصولا الان که بعد بیست و پنج سال به خودم نگاه می کنم، می بینم همیشه با قصدی که خودم از خودم پنهان می کرده ام، از زیر "کسب موفقیت" فرار کرده ام.
بزرگتر شدم و طبیعتا نگاهم به ماجرا تغییر کرد! دیگر اصلا تسخیر موفقیت اهمیتی نداشت، تمسخر موفقیت بود که من را ارضا می کرد و همین روال مرا به سمت "پوچ انگاری توفیق طولی (ارتفاعی)" سوق داد. بسیار ساده و روان! بدون تلاش چندان عجیب و غریبی! مسله ای که این روزها مغز مرا به خود مشغول کرده، اینست که چرا دیگران هنوز هم بر ارزش "موفقیت" تاکید می ورزند.
بارها و بارها شده از اینکه دوستی از من تعریف کرده باشد دچار چندش شدم! در عوض زمانی که کسی را برانگیخته ام دقیقا لحظه ای بوده که ارضا شده ام... توجه کنید! گفتم کسی را برانگیخته ام! مثلا تصور کنید آقا/خانم "الف" از نقطه ی یک می خواهد به نقطه ی دیگری برود. من از اینکه در نقطه ی دو ایستاده باشم چندش می شوم ولی دلم میخواهد که کاری کنم تا همان "الف" به نقطه ی دو برسد و این البته از "خود سوژه پنداری" من است.
به تازگی به افتخار عجیبی دچار شده ام. در جایی که کار می کنم و بنا به جبر کار، قرار شد برای پر کردن ژورنال تبلیغاتی یک برند نسبتا مطرح خارجی، ایده بپردازیم. قرار بود ایده ها همه از سراسر جهان جمع شوند و به آنطرف ایمیل شوند و بنابر ادعای خود برند، از میان هزاران ایده، چندتایی انتخاب شوند و در نهایت در ژورنال سال منتشر شوند. تا باشد عبرت بقیه ی آژانسهای مربوطه در سراسر دنیا بشوند و به مغز سایر انسانها تزریق شوند.
معمولا ایرانی ها چون بهترین مردمان جهانند و یک خلیج به نام خودشان دارند و نه سوسمار می خورند و نه نوکر ملت دیگه ای بوده اند و ... به این افتخارات نیازی ندارند و کمتر اتفاق می افتد که کلاس خود را در حد این چنین ژورنالهایی تقلیل دهند. مع البس ما برای این ژورنال کار کردیم و ظاهرا برای اولین بار در تاریخ تحمیق مردم (بخوانید تبلیغات تجاری) ایران، کارمان در آنطرف گل کرد و صد البته هم همه خوشحال شدند ولی ... حالا من مانده ام این لکه ی ننگ موفقیت را چگونه پاک کنم؟
واقعا برایم چندش آورده است تا جایی که آمده ام و اینجا دارم اعتراف می کنم که واقعا کار خاصی به انجام نرسیده که حالا بابتش حتی تشکر خشک و خالی شود. هرچند می دانم چندان نباید به پاداشی خوشبین باشم. ولی همین پاداش های معنویش هم مرا بیشتر عصبی می کند. احساس می کنم که شده ام از این دافها ... از همین دافها که بابت بینی سربالایشان به زحمت می توانی به یک بستنی چوبی مهمانشان کنی. اساسا موجودات نفرت آوری هستند، نه؟
گفتم داف! یک مساله ی دیگر هم این روزها مشغله ی ذهنی من است . البته سالها بوده ولی پایان بندی مناسب برای آن مرا بیشتر دچار اعوجاج کرده.
الان سالهاست که در خیابان راه می روم و میلیاردها دختر و زن در جلوی من قرار گرفته اند که آنها هم داشتند هم مسیر بامن – منتها چند قدم جلوتر- راه می رفته اند. نکته ی جذاب همیشگی، نگاه عابران پسر و مردانی است که از روبرو می آیند که نگاه دزدکیشان به خانم جلوی من باعث تحریک کنجکاوی من می شده.
در اکثر مواقع کاری که از دست من بر می آید، این است که از روی کنجکاوی اندکی بر سرعت خود می افزایم. خودم را به جلو تر می رسانم و به گونه ای که نیت پلیدم آشکار نشود (مثلا به بهانه ی بستن بند کفش و یا دیدن ویترین) به آن زن یا دختر نگاه می کنم و همیشه از نتیجه ناراضی ام.
ظاهرا سلیقه ی من با عموم مردم بسیار تفاوت دارد. هر چقدر نگاه مردان روبرویی حریص تر است، نتیجه ی کنجکاوی ام نایلونی تر می شود. تا اینکه به خودم می آیم و می گویم خوب! مگر من از قبل انتظار این مواجهه را نداشتم!؟ نکته ی غمبار ماجرا اینجاست که من همیشه نسبت به شکست این مواجهه عمیقا باور دارم و مطمئنم که چهره ای که خواهم دید، مطمئنا مایوس کننده تر است. آخر این همه تناقضاتم را در کجای دلم بگذارم؟
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
خشونت سوسکینه

نقطه ی شروع ماجرا، دقیقا یک روز کاری است (مثلا یکشنبه – که دقیقا تخمی ترین روز هفته ایست که شروع شده و خیال پایان ندارد). صبح ساعت 7 در ایستگاه متروی توپخانه. پسری "ام پی تری" در گوش دارد و با عجله سکوی کنار مترو را می دود تا به قطار حقانی برسد. لابد امیدوار است که قطار تا ایستگاه قلهک برود تا بتواند در ایستگاه میرداماد پیاده شود. جمعیت در این ساعت از تعدادسرامیک های کف مترو بیشتر است. پسرک با نوعی چابکی که رابطه ی مستقیمی با موزیک توی گوشش دارد، از بین مردم می دود و آنها را دریپل می زند. او به موقع به سکوی میرداماد می رسد، غافل از آنکه (دقیقا - غافل از آنکه) در میانه ی راه خواسته یا ناخواته به زیر عصای پیرمرد بی نوایی زده و او را روی زمین سرنگون کرده است! آن پسرک کسی نیست جز خودم!
بلی! من همانم که در کسری از ثانیه توانستم به سوسک کافکا تبدیل شوم (مثالی بود که یکی از رفقایم زد و کاملا کوباند به هدف!). من دقیقا کل جامعه را به آهنگ توی گوشم فروختم و حاضر شدم برای اینکه تاخیر در دفتر حضور غیاب لحاظ نشود، پیرمرد بدبختی که اوهم ساعت هفت صبح به مترو آمده تا از میان ولوله ی شهر نانی در بیاورد را زیر گرفتم و حتی نفهمیدم! در حقیقت کشیده ام زیر عصایش و او هم سرنگون شده.
اگر چند خط بالا تر نقطه ی شروع داستان را گفتم، به قول مندنی پور، الان «آن ماجرا» را گفتم. و این داستان در کل به دو دقیقه هم نرسید و شاید وحشتناک ترین داستان کوتاه زندگی من بود. داستانی که تقریبا دو ماه پیش اتفاق افتاد و من به تازگی جسارت اعترافش را پیدا کرده ام و هنوز هم پس لرزه های یادآوری این ماجرا تک تک مهره های گردنم را سفت می کند ... ولی این داستان را تعریف کردم تا پرده از ماجرایی بردارم که بسیار وحشتناک تر از این است که وصف شود.
پروسه ی سوسک شدن، الزاما از "رفتن به سر کار"حادث نمی شود. اگر ما ملال روزمرگی را در رفتن به سر کار می پنداریم، صرفا از این جهت است که انگیزه ی کار برایمان فقط انگیزه ای مالی است. هیچکداممان دقیقا لزومی نمی بینیم تا در کارمان انگیزه داشته باشیم (جز دانشجوهای سال اولی که عشق بزرگ شدن دارند) مقصود من از این جمله ها دقیقا "از خود بیگانگی" است. (حالا می بینم که عده ای می خواهند بگویند که پس بیاییم کار را دوست داشته باشیم، منم می گویم چشم!!!!)
سوسک ها حتی در دانشگاه هم وجود دارند ( من خودم در کلاسی درس می خواندم که 30 تا سوسک همزمان من وجود داشتند) سوسک بودن الزاما مساله ای دور از ذهن نیست و یادم می آید که در جایی خوانده ام که سوسک ها حتی از رگ گردن نیز به ما نزدیک ترند.
من حتی گاه می بینم هنرمندانی را که سوسک شده اند، فیلسوفانی را که بازهم سوسک شده اند و جوانانی که همیشه سوسک بوده اند و حتی انقلابی هایی که سوسک شده اند (پیش خودمان باشد، یکی از همین سوسکها دائم می رود سر آرشیو موسیقی و فیلم های من و بی اجازه فضولی می کند و سوسک دیگری را می شناسم که بدبخت آدم حسابی بود دوره ای، و امروز یک سوسک تمام عیار است که تمام زندگی اش شده خور و خواب و پشم و شهوت)
پی نوشت : ارتباط تصویر و متن فقط برای افرادی معدود قابل فهم می باشد و تصویر ارتباطی با سوسک ندارد.
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
سفسطه و ایده آلیسم
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
مانیفست بنکسی

به هر حال زمانی فرا می رسد که مجبور باشید راهی برای خروج از وضعیت فعلی برگزینید، اولین قدم یک کلمه است که از دهنتان خارج می شود، همه می گویید " خب !!! " . بسیار خوب حالا موقع تکان است، یک تکان اساسی که از تمیز کردن اتاق شروع می شود، بعد از آن نوبت مرتب کردن برنامه هاست، تعدادی فایل را از این فولدر به آن فولدر حواله می کنید، تا اینکه به یک فایل می بینید که زمانی می خواستید پستش کنید به بلاگتان و هنوز روی دسکتاب معطل مانده ! ء
مانیفستی است که روی سایت بنکسی قرار دارد، ترجمه اش مربوط به اِن هزار سال پیش است و البته نیازی نمی بینم تا این را بخوانید چون در سایتش به انگلیسی نوشته شده و فکر نکنم کسی در دنیا باشد که انگلیسی کمتر از من بلد باشد! فقط پستش می کنم چون قبلا قصد کرده بودم که پستش کنم
***
پاره ای از خاطرات سرهنگ دوم "مروین ویلت گونین" که در میان اولین سربازانی بود که "برگن بسلن" را در سال 1945 آزاد کردند
اردوگاه




